آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

جوجه های مامان

لباس جوجه

چند وقت پیش من و بابایی رفتیم بازار.یهو چشمم افتاد به این لباسا.خیلی خوشم اومد.چند تیکه گرفتم. عزیزم هنوز وقت نکردیم بریم وسایلتو بخریم.ایشالا سر یه فرصت مناسب همه وسایلیو که لازم داری برات میگیریم نفسم.   اول اینارو گرفتیم. اینارم یه دفعه دیگه گرفتیم. مبارکت باشه قند عسلم.   ...
20 آذر 1392

آزمایش

چند روز پیش که رفته بودم بهداشت بهم گفتن این ماه اضافه وزنم زیاد بوده.(سه کیلو نیم)ازم آزمایش گرفتن برای دفع پروتیین. گفتن کمی دفع پروتیین داری باید آزمایش بیست و چهار ساعته بدی.تو آزمایشم مشخص شد که کمی دفع پروتیین دارم.نرمالش تا صد و پنجاه بود مال من صد و هفتاد بود.گفتن نمک غذامو کم کنم چند هفته بعددوباره آزمایش بدم تا کمتر شه.خدا رو شکر این مقدار مشکلی نداره.مشکل فشار خونم ندارم وگرنه دردسر میشد. ...
18 آذر 1392

عروسک

جوجه جون خاله سارا برای بازارچه مدرسشون چند تا چیز درست کرده. منم کمکش کردم و این عروسکو براش درست کردم.از بقیه کاراش عکس نگرفتم.چند تا سازه ماکارونی هم درست کرده. اینم سازه های ماکارونی که خاله سارا درست کرده. ...
18 آذر 1392

عکس جوجه

اینا اولین و آخرین عکست تا به الانه جوجه کوچولو .   این اولین سونویی که انجام دادم.اینجا فقط به اندازه یه نقطه هستی قند عسلم.به تاریخ چهارشنبه نهم مرداد.هفته ششم بارداری. اینم آخرین سونو به تاریخ شنبه یازدهم آبان.هفته بیست بارداری.اگه به عکس سمت چپ خوب دقت کنی جوجه کوچولو رو کامل میبینی.به اندازه تمام عکس سمت چپه. ...
15 آذر 1392

سوختگی دست مامانی

چند وقت پیش بعد از سر خاک مامان بزرگ با مامان بابایی رفتم خونشون.(پنج شنبه هجده مهر)البته خونه خودمون.(اون موقع هنوز اسباب کشی نکرده بودیم)بابایی چون سر کار بود نیومد.قرار شد چند روز که تعطیلات عید قربان بود بابایی هم بیاد.منم رفتم که با خاله برم کلاس قالی بافی.همون شب موقع آشپزی یه عالمه روغن داغ ریخت رو دستمو دستم بدجوری سوخت. رو جای سوختگیش روغن زیتون زدم.ولی فایده نداشت.آخر شب عمورضا برام یه عالمه پماد سوختگی زد رو جای سوختگی.   صبح که بیدار شدم دیدم بدجوری تاول زده.منم میخواستم برم کلاس.با اون همه پماد یه افتضاحی شد. ظهرش رفتم درمانگاه.تاولشو خالی کرد . بعدم پانسمانش کرد. باید یه ...
14 آذر 1392

سرماخوردگی مامانی

دو روزه که سرما خوردم.من معمولا سالی یه بار سرما میخورم.اوایل بارداریم سرما خوردم دیگه نباید مریض میشدم. انگار دو هوا شدم.نمیدونم تو اتاقمون این همه هوای سرد از کجا میاد.پنجره هارو کیپ کردیم ولی فایده نداره.خیلی گرم و سرد میشم.چند روزم پیاده روی کردم لباس گرم نپوشیدم. یه روزش سردم شد.همه مسیرم تو سایه بود.ولی از رو نرفتم کاپشن نپوشیدم. دیروزم با اهورا و مامانش رفتیم پیاده روی.بازم لباس گرم نپوشیدم. بعدش رفتم خونشون.اونجا بود که کم کم بیحال شدم.   از دیروز حالم خرابه.البته الان کمی بهترم.سوپ و شیر گرم میخورم.چشم چپم بدجوری آبریزش داره.طوری که کمی پف کرده.شروع میکنه به آبریزش دیگه بند نمیاد.عطسه های وحشتناکیم میزنم. ...
7 آذر 1392

یه حادثه

گل پسرم مامان بزرگ برای عاشورا میره خونه عمه تا بتونه بره سر خاک برادرش.متاسفانه شبش رو پله تعادلشو از دست میده و میخوره زمین.استخون دستش بد جوری میشکنه.(کمی بالاتر از مچ) نزدیکای صبح بود که این اتفاق افتاد.بیمارستان اونجا میگه باید عمل شه.بجای اینکه برسوننش اینجا میبرنش پیش شکسته بند.اونم کلی دستشو میکشه که مثلا استخونو جا بندازه و آتل میگیره.دیگه دکترم نرفت.چند روز بعد که از دستش عکسبرداری میکنن میبینن جا نیفتاده.دستشم کلی ورم کرده بود. دکتر میفهمه که رفته پیش شکسته بند کلی ناراحتی میکنه.آتلشو عوض میکنه و میگه باید جراحی شه.چند روز درگیر دکتر و بیمارستان بودن که بالاخره به یه دکتر دیگه معرفیش میکنه.اونم سریع جراحیش کرد.(سه شنبه پن...
7 آذر 1392

جوجه من و جوجه عمو

جوجه جون وقتی میخواستم خبر بارداریمو به مامان بزرگ و زنعمو بدم یه جورایی نگران بودم.آخه عمو اینا یه کوچولو مشکل داشتن و تحت نظر دکتر بودن.با فاصله شیش ما بعد از ما ازدواج کردن.گفتم نکنه ناراحت بشن.ولی همون روز که میخواستم بهشون بگم خبر رسید که زنعمو بارداره. کلی ذوق کردم. آخه دو سال چشم انتظار بودن. شبش با اهورا اینا رفتیم خونشون.اولش لو ندادم.ولی بهم مشکوک شدن زنعمو و مامان اهورا وقتی فهمیدن خیلی ذوق کردن.جالبیش اینجاس که سن بارداریمون یکیه.جوجه های هردومونم پسره.ولی ممکنه تو یه روز به دنیا نیاین.امیدوارم هر دوتون سالم و نیمه اولی باشین. مامانی خوبه یه همبازی داری. ...
7 آذر 1392

ماجرای خونه و ماشین

از اواخر مرداد من و بابایی اومدیم خونه مامان بزرگ اینا.بالاخره بابایی یه کار دولتی پیدا کرد.کار آزاد و شرکتی فایده ای نداره.چون تکلیف کارش کاملا مشخص نبود خونه نگرفتیم.قبلش شهرستان زندگی می کردیم.نذاشتن به موقع خونه رو برای فروش بذاریم.تو پاییز گذاشتیم که بازار راکد بود.نه سرمایه ای داشتیم نه مشتری برای خونه پیدا میشد.مجبور شدیم ماشین نازنینمونو برای خونه بفروشیم.خیلی حرصم گرفت.اگه خونه رو به موقع برای فروش میذاشتیم مجبور نمیشدیم ماشینو بفروشیم.هنوزم غصه ماشینو میخورم.یه خونه نزدیک مامان اینا گرفتیم.البته یه ماشین دیگه گرفتیم.ولی یه کوچولو سرمون کلاه گذاشتن.کمیم خرج داره.بابایی گفت نمیخوامش.الان ده روزه که اونم فروش نمیره.بی ماشین شدیم. ...
7 آذر 1392

سالگرد

پسر گلم امروز سومین سالگرد ازدواج مامان و باباس. حیف بابایی پیشم نیست. دیروز رفت ماموریت.فردا برمیگرده. منم از دیروز اومدم خونه مامان.تا وقتی بابایی بیاد. ایشالا سال دیگه شما هم پیش ما هستی و سه تایی جشن میگیریم. ...
4 آذر 1392